سلطان محمد مطربي سمرقندي

524

تذكرة الشعراء ( فارسي )

نهاد و بخفت . ناگاه ملك‌زاده‌اى از شكار مىآمد ، چون خورشيد ، از لشكر يك سواره شده و چون ماه از ستارگان بركناره ؛ زنى صاحب‌جمالى ديد ، پرسيد كه تو كيستى ؟ زن صورت حال را بگفت ، ملك‌زاده گفت : چه مىكنى اين گداى بينوا را ؟ بيا تا تو را با خود ببرم و به عقد و نكاح خود درآرم ! بسيار حكايت بگفت ، عاقبت راضى شد ! چون از زمين برجست و بر قفاى سمند نشست ، شوهر بيدار شد ، زن را نديد ، هرطرف مىدويد و زن مىطلبيد . شبانى نشانى گفت ، مرد بيچاره از اين گفت ، برآشفت ، به در سراى ملك‌زاده رفت ، هردو را با هم ديد ، چون زن را نظر با وى افتاد ، روى بگردانيد ، گفت : من تو را كجا ديده‌ام و با تو كى بوده ؟ هرچند شوهر فرياد كرد سودمند نيامد . نزديك حضرت عيسى رفت و گفت : اى طبيب رنجوران و اى حبيب مهجوران : بيت : قدمى رنجه كن به كلبهء ما * كان جفاپيشه از وفا برگشت عيسى - عليه السّلام - حاضر شد ، همچنان زن انكار كرد ، حضرت عيسى گفت : چون او را نمىخواهى ، آنچه به تو بخشيده بود ، باز ده ، گفت : باز دادم ، در حال كه اين بگفت ، بيفتاد و بمرد ، حاضران تعجّب كردند . « 1 » و امير آگاه دولتشاه در تذكرهء خود ، در ذكر مولانا بندار « 2 » رازى ، در نفى كدخدايى اين رباعى را به زبان ديلمى ايراد نموده : مرا گويند ژن كن ژن كه اندر دل هلاك آيى * عروسك پرچهزكك پر ز خانه طمطراك آيى نخواهى ژن نخواهى ژن كه نُه مَه بگذرد حالى * رِيَد بر ريش تو گوجه ز خانه ريك و آك آيى « 3 » جناب ملّا نذرى بدخشى از شعراى فصيح‌زبان مليح‌بيان بود . اشعار بىغش و ابيات

--> ( 1 ) . اين حكايت را در بوستان و گلستان سعدى نيافتم ، اما در جوامع الحكايات ، جزء دوم ، قسم سوم ، ص 692 - 696 پيش از حكايت نخستين است كه از جوامع الحكايات نقل كرده بود . ( 2 ) . در اصل : ( پندار رازى ) . ( 3 ) . تذكرهء دولتشاه سمرقندى ، ص 35 .